we are living the dictatorship of our minds...everyday, the thoughts in our mind wake up before we do and dictate to us exactly how we have to behave and act...if there should be any revolution and change, it has to start from us..we should rise against the egoic sense of self and free our souls from the ruling of the mind...
myself
مدت هاست ننوشتم. مدت هاست انگیزه ی کافی برای نوشتن پیدا نمی کردم. تا اینکه با دیدن این همه ظلم و جنایت و بی عدالتی آشکار توی کشورم قلم به ناچار تنها وسیله ای شد که رنج منو از دیدن غم هم میهنام شروع کرد به فریاد زدن . دوستای جوونم چه گناهی دارن؟ مادراشون تا کی باید شاهد نابود شدن امید تو چشمای اونا باشن و تا کی مردم نا آگاه روستاها و شهرهای کوچک تر باید خنجر نا آکاهی و بی خبری خودشونو از پشت بخورن؟ خستگی ای که من احساس می کنم خستگی یک نسله. یک نسل که تاریخ جلوی چشمای بی گناهش ناعادلانه رقم خورد و حقی برای انتخاب آینده ی خودش بهش داده نشد. من سکوت رو دوست ندارم اما بغض راه گلومو بسته. فریاد رو هم دوست ندارم اما راه دیگه ای برام نمونده...
برای ثبت خاطرات, نوشته های آخرین وبلاگم رو اینجا بایگانی می کنم..
"دنیای من دنیای تکرار واژه هایی ست که از تعبیر مرده ی ذهن از بودن جان می گیرند"
چراغ های همهمه را خاموش کن
بگذار نور سکوت
فریادهای ذهنت را سراسر احاطه و ذوب کند
دیوارهای هراس را بشکاف
زنجیرهای وابستگی را پاره کن
و
بگذار واژه های هستی
در سیاهی پاک درونت جان بگیرند
و آیه های بودن
وجودت را روشن کنند
آنچه نوش می کنی
جرعه ی ناب عشق است
عشقی که آزاد است از حادثه ی سقوط
و
لبریز است از جنسیتی یگانه با روح تو
درحضورثانیه های شناور
حصار دنیا در برابرت می شکند
و قلب تنهایت
لبریز می شود از حس اتصال
از امنیتی نامحدود
از لذتی گرم
...
شاهدان رهایی تو
معلمانی اند
از قرون فراموش شده
چشم که بگشایی
می بینی نفس هایت جریان تازه ای در رگ شب آفریده اند
و
آفرینش
تولدت را جشن گرفته است
...
Monday December 1, 2008